امیرعلی عزیزتر ازامیرعلی عزیزتر از، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

امیرعلی گل پسری

شیطونیییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جیگریه من تازگیا خیلی میری رو اپن آشپز خونه و میشینی کلا شیطونیات خیلی زیاد و البته خطرناک شده شدیدا اصرار داری که بعد از خوردن چیزی خودت دستات رو بشوری ولی کاش فقط دست بشوری بیشتر آب بازی میکنی 2 3 بار مایع به دستت میزنی و میشوری تا صدات نکنم دست از این کار بر نمی داری یه روز که روی چهار پایه کنار اپن وایساده بودی دیدم که این جورییییییییی چهارپایه از زیر پات افتاده بود و شما به این حالت که مشاهده میفرمایید بودین. خیلی خطرناک بود کارت. شیطونننننننننننننننک ...
24 آذر 1392

تولد من ...

کوچول موچولوم 11 آذر تولد من بود و من وارد 28 سالگی شدم. مرسی از همه اونایی که یادم بودن و به هر طریقی تولدم رو تبریک گفتن. از بابایای خوب که هم من و خیلی شرمنده کرد و یه کادوی گرون قیمت برام گرفت. از مامانه خوبم که همیشه منو شرمنده خودش میکنه و از هیچ چیزو هیچ کاری برامون دریغ نداره از داداش جونم که یادم بود از بابای دوست داشتنیم که به افتخار تولدم یه شما خوشمزه تو طائیه بهمون داد. از عمه جون که از صبح تا شب من و با تبریکای اس ام اس ی و تلفنی خوشحالم کرد. و بقیه که بهم زنگ زدن یا اس ام اس دادن. اینم یه کیک کوچولو که بابایا برام گرفت مرسی از همگیییییییییی ...
24 آذر 1392

دهه محرم با پسری ...

پسر خوشگلم سلام عزیزم یه چیزیو میدونی که مامانا عاشقته ... دهه اول محرم مثل هر ساله برای عذاداری امام حسین (ع) رفتیم چیذر. شما اونجا عالی هستی.یعنی حرف نداری. ولی امسال یه مشکل کوچولو به وجود اومد اونم این بود که من سخت مریض شدم و بد جوری افتادم تو خونه.چند بار سرم زدم  تا بالاخره از شب پنجم یه کمی بهتر شدم و شب سوم هم من نتونستم با شما و آنا بیام. اون روز حسابی با دوستت (ریحانه)بازی کرده بودی و برش مداحی کرده بودی. نفسم دوست دارم روزای اول محرم بود که بابایا به من گفت که میخواد برای عاشورا و تاسوا بره کربلا منم خیلی دوست داشتم که باهاش برم ولی واقعا نمیشد چون هم خ...
24 آذر 1392

یا امام حسین (ع) ...

مرغ دل حسرت زده شیدای حسین است سرمایه ی ما مشق الفبای حسین است تاریخ بشر تا ابد الدهر مداوم مدیون فداکاری و سودای حسین است سروی که نشد خو به زرو زور ستمگر آن سرو روان قامت زیبای حسین است پایندگی پرچم اسلام در عالم از قیرت و از همت والای حسین است   یا ثارالله مددی ...
13 آبان 1392

روز کودکم . . .

کوچک که بودیم چه دل های   بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش   دلهامون به بزرگی   بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از   نگاهش می توان   خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن   نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط   نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره بود اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی   نمی   فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده   ایم سکوت پر بهتر از فریاد   تو   خالیست سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار   فریادی است که هیچ کس   نفهمد ...
16 مهر 1392

این روزهای پر مشغله . . .

جوجه طلایی مامانا واااااااااای که چقدر این روزا شیطون و حرف گوش نکن شدی به هیچ صراطی مستقیم نیستی هر کاری که خودت دوست داشته باشی انجام میدی هر چی که بخوای باید حتما انجام بشه بابایا خیلی به حرفات گوش میده به خاطر همین خیلی از من حرف شنوی نداری و دائم در حال اذیت  کردنی. بعضی وقتا واقعا درمونده میشم و نمیدونم که چطور باید باهات برخورد کنم فقط از خدا می خوام بهم صبر بده. چند وقت پیش همگی رفتیم جابون و از اون جایی که من حافظه ام شده در حده ماهی رم  دوربین و ورداشتم ونمی دونم کجا گذاشتم و فقط عکسایی که با گوشیم گرفتم رو دارم. با همه ی شیطنت هات دیوونتم یادت باشه ...
16 مهر 1392